گل پسرم خوابید..
گاهی احساس میکنم با نگاهش داره باهام حرف میزنه، با خنده هاش داره بهم قوت قلب میده. وقتی خیلی غرق افکارمم و دارم بهش نگاه میکنم یه خنده معناداری میکنه و بیشتر از همیشه شیطنت میکنه، انگار میفهمه که دل نگرانم و میخاد منو از عمق افکارم بیرون بیاره. خیلی وقتها باور نمیکنم هنوز بچه است و متوجه نیست. احساس میکنم حرفهامو میفهمه و باهام همنوایی میکنه.
امروز من و باباش هر دو با لپ تاپ هامون مشغول کارهامون بودیم و محمدطاها در حال بازی با جغجغه اش، همیشه وقتی زیادی تنها میمونه شروع میکنه به جیغ و دادهای منقطع که بیشتر از گریه شبیه صدا زدن هستن. این دفعه هم حوصله اش سر رفت، بغلش کردم و گذاشتمش رو پاهام تا تکونش بدم و بخوابه. از ظهر خوب نخوابیده بود، بنظر میرسید خوابش میاد. دستهای کوچولوشو گرفتم و انگشت شستمو دادم بهش تا بگیره و بتونه بخوابه. انگار اینطوری احساس امنیت بیشتری میکنه. همونطور که داشتم تکونش میدادم و اون داشت با نگاهش خونه رو گز میکرد، بهش زل زدم و تو دلم باهاش حرف زدم، انگار شنید و برگشت و تو چشمهام خیره شد. خنده قشنگی زد و کم کم چشمهاشو بست....


گل پسرم خوابید.. 
